تبليغاتX
کرامات شیخ ( حاج رجبعلی خیاط )

کرامات شیخ ( حاج رجبعلی خیاط )

زندگی نامه و کرامات شیخ حاج رجبعلی خیاط

 

 

ياري مالباخته

 

فردي منزلش را مي فروشدو پولش را به منزل مي برد

كه صبح آن رابه بانك بسپارد وهمان شب پولش سرقت

مي شود واز پيگيري آن هم نتيجه اي نمي گيرد .

چهل شب به محضر امام زمان (عج)متوسل مي شود .

در پايان خواب ميبيندكه نشاني منزل شيخ راميدهند .

صبح زود به منزل شيخ مي آيد

و پولش را مطالبه مي كند شيخ مي گويد :

من كه دعا نويس و فالگير نيستم .

در برابر پافشاري آن مرد ،

شيخ اورا به منزلي درورامين رهنمون مي شودو مي گويد :

پول شما در اتاق دوم ،در دستمال ابريشمي قرمزي كنار تنور گذاشته شده است ,برميداري و بيرون مي آيي .

آنها تور ا به نوشيدن چاي دعوت مي كنند ،

ولي توشتابان برمي گردي .

اين مرد بعا ماجرا را كاملا تاييد مي كند

و مي گويد :

آنجا منزل خدمتكار خودم بوده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:34  توسط شادی  | 

 
واپسين سخن

شيخ به هنگام دفن جواني مي گويد :

ديدم كه موسي بن جعفر (عليه السلام )

آغوش بر جوان مي گشايد ،

از اطرافيان مي پرسند

 اين جوان آخرين حرفش چه بود؟

پاسخ مي شنود

كه اين شعر:

منتظران را به لب آمد نفس

اي شه خوبان توبه فرياد رس

 

و کرامت دیگر شیخ درباره ی : 

درست خواندن دعا

شيخ براي يكي از دوستان خود نقل كرده است

كه جواني نزد من آمد

و مناجات زاهدين از منالجات خمس عشره را خواند :

و اغرس في افئدتنا اشجار محبتك ،

به او تذكر دادم كه دعا را درست بخواند .

 روز بعد نزد من آمد كه ديشب پدرم را خواب ديدم

 كه به خاطر آن دعا ، باغ بزرگي به او مرحمت كرده اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:49  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

سلام دوستان

و اما از دیگر دستورات شیخ :

 

براي مداومت بر اذكار اينهاست :

(1)براي افزايش قدرت انسان در غلبه بر نفس :

ذكر ‹‹يا دائم و يا قائم‌››

 (2) براي دوستي خداوند متعال در دل :

هزار صلوات تا چهل شب .

 (3)براي سركوبي نفس :

هر روز سيزده مرتبه ذكر

‹‹ اللهم لك الحمد و اليك المشتكي و انت المستعان ››

 (4)براي چيرگي بر نفس :

مداومت بر ذكر

‹‹ لا حول و لا قوه الابالله العلي العظيم ››.

 (5)ذكر ‹‹ يا غني يا كريم ››

دويست بار بعد از نماز ،بسيار موثراست.

علاوه بر اينها ،

قرائت روزانه زيارت عاشورا همواره مورد تاكيد شيخ  می باشد

موفق باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

 

شاگردان مرحوم شيخ نقل مي كنند

 كه آن بزرگمرد همواره به گدايي در خانه خدا سفارش مي كرد

و مي فرمود :شبي يك ساعت دعا بخوانيد .

اگر حال دعا نداشتيد ،باز هم خلوت با خدا را ترك نكنيد .

 دیگر اینکه ادعيه اي كه معمولااز سوي شيخ سفارش ميشد .

دعاي عديله .

دعاي توسل

و دعاي يستشير بود

 و ديگر مناجات حضرت امير در مسجد كوفه

كه با ذكر ‹‹مولاي مولاي ››همراه است .

مناجاتهاي پانزده گانه حضرت سجاد (عليه السلام)

را نيزفراوان توصيه ميكرد

ومي فرمود :هر يك از اين پانزده دعا ،يك خاصيت دارد ؛

مثلا مناجات تائبين محبت دنياراكم ميكند .

 مرحوم شيخ يكي از خواص تلاوت صبحگاهي سوره صافات

و تلاوت شبانگاهي سوره حشر را دست يافتن به صفاي باطن مي دانست

و براي سوره واقعه اثر فراواني قائل بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:13  توسط شادی  | 

 

شاگردان مرحوم شيخ نقل مي كنند

 كه آن بزرگمرد

 همواره به گدايي در خانه خدا سفارش مي كرد

و مي فرمود :شبي يك ساعت دعا بخوانيد .

اگر حال دعا نداشتيد ،

باز هم خلوت با خدا را ترك نكنيد . 

ادعيه اي كه معمولااز سوي شيخ سفارش ميشد .

دعاي عديله .دعاي توسل و دعاي يستشير بود

 و ديگر مناجات حضرت امير در مسجد كوفه

كه با ذكر ‹‹مولاي مولاي ››همراه است .

مناجاتهاي پانزده گانه حضرت سجاد(عليه السلام)

را نيزفراوان توصيه ميكرد

ومي فرمود :هر يك از اين پانزده دعا،

يك خاصيت دارد ؛

مثلا مناجات تائبين محبت دنياراكم ميكند .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:6  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

 

فردي از دوستان شيخ نقل مي كند

كه مدتي بود اوضاع كسب و كار روال خوبي نداشت .

روزي جناب شيخ از سبب ناراحتي من پرسيد ،

موضوع را شرح دادم ،آن گاه پرسيد :

-مگر تعقيبات نمي خواني ؟

-چرا.

ـ چه مي خواني ؟

ـ دعاي صباح ،منقول از امير المؤمنين (عليه السلام ).

ـ به جاي آن سوره حشر و دعاي عديله را بخوان ،

تا مشكلاتت برطرف شود .

ـ چرا دعاي صباح را نخوانم ؟

شيخ فرمود :

دعاي صباح فقرات و نكاتي دارد

كه فرد بايد توانايي و كشش آن را داشته باشد .

حضرت امير (عليه السلام )در اين دعا

از باري تعالي در خواست مي كند

كه خدايا دردي به من عطا فرما

كه در ان لحظات هم از يادت غافل نشوم ؛

بنا براين ،دعاي صباح ظرفيت خاص خود را نياز دارد

و شما بدون داشتن ظرفيت لازم ،

 آن را خوانده اي و چنين مشكلاتي برايت ايجاد شده است .

پس به جاي آن سوره حشر و دعاي عديله را بخوان تا آسوده شوي .

آنچه گفته شد نمونه اي از دقت نظر شيخ در معاني ادعيه مأثوره

و شيوه درست استفاده از آنها براي رسيدن به نتيجه است .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:30  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

سلام دوستان این هم از قسمت دوم گزیده های شیخ

(۲۱) هر كس هر كاري مي كند ،

بايد آن ار خوب انجام دهد

و محكم كارباشد ،

خياط بايستي از كوكهاي ريز و نخ محكم استفاده كند .

پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله )فرموده است :

“و لكن الله يحب عبدا اذاعملا احكمه”.

 

(۲2) انسان كسي را كه دوست داشته باشد

برايش پول خرج مي كند .

ما هم اگر مي گوييم خدا را دوست داريم ،

بايد در راه او خرج كنيم .

 

 (۲3) اين چرخ خياطي سينگر را ببينيد ؛

همه قطعات ريز و درشتش مارك مخصوص كارخانه را دارد.

مي خواهندكوچكترين پيچ هم

نشان اين كارخانه را داشته باشد .

انسان مؤمن هم ،

همه كارهاي بزرگ و كوچكش

بايد نشان خدا را داشته باشد.

 

 (۲4) هر كاري را مي كنيد ،

نگو ييد من كردم .

بگوييد :مولا مرحمت فرمود

و همه را از خدا بدانيد .

 

(۲5) پيش از آنكه منزل را عوض كنيد ،

آرزوهاي مرده ها را عملي كنيد .

آنان آرزو مي كنند

كه حتي براي يك لحظه به دنيا برگردند

و عملي مورد رضايت خداوند انجام دهند .

 

 (۲6) دين حق همين است كه بالاي منبرها گفته مي شود،

ولي دو چيز كم دارد :

عشق به خداوند متعال واخلاص .

 

 (۲7) اين عبادات ما ،

چيزي نيست كه در آخرت روي آن حساب كنند

و دست ما را بگيرد .

كاري كه براي ثواب است به درد خودم مي خورد ،

كار اربراي خدا انجام دهيد.

 

(۲8) انسان هر مقدار كه

 به دستورهاي پروردگار خود عمل كند ،

به همان اندازه نزديك به حق مي شود

و به تشكيلات سلطنت او در مي آيد.

 

 (۲9)هر نفسي كه مي كشي امتحان است .

در آن نفس ببين كه نفست با رحمان شروع مي شود

يا با نيات شيطان شروع و مخلوط مي شود .

مواظب باش شيطان و نفس كلاهت را برندارند .

 

 (۳0) در پاسخ كسي كه نصيحتي خواسته بود ،

گوشش را گرفت و فرمود :

خدمت به خلق ،خدمت به مردم .

 

 (۳1) اغلب مردم در حين مرگ يا پس از آن اقرار مي كنند كه

 :‹‹صدق الله و رسوله و...؛كه فايده ندارد ،

بلكه بايد پيش از موت و هنگام حيات اقرا داشت.

 

 (۳2) غصه روزي را نخوريد .

من نصيحتي مي كنم كه شما خدا را فراموش نكنيد ؛

زيرا خداوند سهم هر كسي را نوشته است .

 

 (۳3)من با خدا متعال انسي داشتم ،

التماس كردم كه سر خلقت را به من بفرمايد .

خطاب آمد :احسان ،احسان به خلق .

آن مسأ له اي كه انسان را بعد از فرائض

به حالت بندگي خداوند تبارك و تعالي مي رساند،

احسان به خلق است.

 

(۳4) بدبخت ترين شخص ،

كسي است كه دچار بليه اي شود

و در آن واقعه و حادثه ،از حق غافل گردد.

 

 (۳5) به سادات احترام بگذاريد

 و آنان را در هر مرتبه

و منزلتي كه هستند گرامي داريد.

 

 (۳6) بارها ديده شده است

كه خود شيخ در ميان جمع ،

دست و پاي سادات را مي بوسد.

 

 (۳۷) اين مكتب براي نتيجه نيست ،

مكتب محبت است ،

مكتب عاشق سازي لست ،

واقعا مكتب خدا خواهي است.

 

 (۳8) علوم غريبه به درد نمي خورد .

جز وبال چيز ديگري نيست .

اسم اعظم هم به درد انسان نمي خورد .

 

 (۳9) نفس اماره را مهار بزنيد

و با آن مخالفت كنيد .

 

 (۴0) شيطان را ديدم ،

بر جايي كه انسان در نماز مي خاراند بوسه مي زند .

 

 (۴1) خدايا !

اين دروغگو را درست كن

و اين قراضه را جا بيندازو

به من توفيق بندگي بده ،

تا عبادتهاي تو زمين نماند

و زحمتهاي تو هدر نرود .

 

 (۴2) تاثير روزي حلال و حرام آن قدر زياد است

كه ممكن است حلال زاده بخورد

و مثل حرام زاده شود ،

ويا حرام زاده بخوردو حلال زاده شود.

 

 (۴3) در مكاشفات يقين نداشته باشيد

و هيچ وقت بر مكاشفه تكيه نكنيد ،

هميشه بايد رفتار و گفتار امامان را الگو قرار دهيد .

 

 (۴4) قاشق براي غذا خوردن است

و فنجان براي چاي نوشيدن ...

انسان هم تنها براي آدم شدن خوب است.

 

با امید به اینکه مورد توفیق واقع شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:0  توسط شادی  | 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

این پست در دو قسمت تقدیم حضورتان می شود :

(1)  سعي كنيد صفات خدايي در شما زنده شود.

خداوند كريم است ،شما هم كريم باشيد .

رحيم است ،رحيم باشيد

 ستار است ،ستار باشيد...

 (2)  اي انسان خودت را بشناس

و با اوباش رفاقت نكن ،

ملكوت و ملائكه دوستان تواند.

 (3)  عمل ،فقط وفقط

بايد براي رضاي باري تعالي و با اخلاص باشد.

 (4)  اگر ما به قدر ترسيدن از يك عقرب

از عقاب خدا بترسيم ،

همه كارهاي عالم اصلاح مي شود.

 (5)  تو براي خدا باش ،

خدا و همه ملائكه اش براي تو خواهند بود ،

من كان لله كان الله له.

 (6)  مقدسها همه كارشان خوب است ،فقط ؛؛

 من؛؛ شان را بايد با خدا عوض كنند.

 (7)  دعا كنيد كه خداوند از كري و كوري نجاتتان بدهد ،

وتا هنگامي كه انسان غير از خدا بخواهد ،

هم كور است و هم كر.

 (8)  دل جاي خداست

.صاحب اين خانه خداست؛

آن را اجاره ندهيد.

 (9)  دل آيينه است .

غير خدا را در آن راه ندهيد ،

كه اگر يك لكه كوچك پيدا كند زودنشان مي دهد.

 (10) كار را فقط براي خدا انجام دهيد ؛

نه براي ثواب ،

يا ترس از جهنم.

(11)دلت را انبار پنبه مكن ،

سعي كن دلت خدا را نشان دهد.

 (12)اگر انسان بخواهد راحت شود ،

بايد عمر خود را به خدا واگذاردكند

و هر چه او مي خواهد .

 (13) حد كمال انسان اين است كه به خدا برسد ،

يعني مظهر صفات حق شود.

 (14) حال انسان بايد همچون فرهاد باشد،

تيشه اي هم كه مي زد به ياد شيرين مي زد.

 (15) اگر انسان ،

خودش علاقه اي به غير خدا نداشته باشد،

نفس و شيطان زورشان به او نمي رسد.

 (16) اگر طالب زرق و برق دنيا هستي ،

آن را دير يا زودبه دست مي آوري ،

ولي چيزي در آن نيست .

اما اگر بخواهي وجود حق تعالي ترا صدا كند

و دستت را بگيرد

مقداري معرفت پيدا كن

و با او معامله كن.

 (17) اگر مواظب دلتان باشيد

و غير خدارا در آن راه ندهيد ،

آنچه را ديگران نمي بينند شما مي بينيد،

و آنچه را ديگران نمي شنوند شما مي شنويد.

 (18) اگر كسي براي خدا كار كند ،

چشم دلش باز مي شود.

 (19) خداوند بقدري مهربان است

كه گويا فقط همين يك بنده را دارد

كه دائم به او مي گويد :

اين كار را بكن و آن كار را مكن ،تا درست بشوي.

 (20) كسي كه دنيا را از راه حرام بخواهد ،

باطنش سگ مي شود .

آن كه آخرت را بخواهد خنثي است

وآن كه خدا را بخواهد مرد است.

قسمت دوم را در آپ بعد می نویسم

موفق باشید

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:59  توسط شادی  | 

 

بنام  خدا

 

 

بوی گلسرخ

 

 

درسفر به كاشان ،

شيخ همانند همه سفرهاي ديگر ،ن

خست به قبرستان شهر رفت .

همراهان شنيدند

كه به حضرت اباعبدلله الحسين (عليه السلام )سلام ميدهد.

جلوتر كه ميرودمي گويد :

بويي به مشامتان نمي رسد؟

بوي گل سرخ!

 واز مسوؤل قبرستان مي پرسد ،

امروز چه كسي رادفن كرده اند ؟

وي همه را به طرف محل دفن كسي مي برد

 كه تازه به خاكش سپرده اند.

در آنجا همه آن بوي گل را استشمام مي كنند .

شيخ مي گويد :

وقتي اين بنده خدا را اينجا دفن كرده اند ،

وجود مقدس سيد الشهداء تشريف آورده اندايجا ،

وبه واسطه اين شخص ،عذاب را ازاهل قبرستان برداشتند.

 

 
پنجره فولاد

 

در سفر مشهد ،

هنگامي كه در صحن مطهر امام رضا (عليه السلام )

جواني را مي بيند كه در كنار پنجره فولاد

با گريه وزاري ،امام رضا را به حق مادرش قسم مي دهد

و دعا مي كند وچيزي مي خواهد ،

شيخ به يكي از همراهان مي گويد :

برو به جوان بگو ،درست شد برو !

جوان رفت ،

از شيخ مي پرسند :

جريان چه بود ؟

مي گويد :

اين جوان ،خواهان ازدواج با كسي بود

كه به اونمي دادند و متوسل

به حضرت امام رضا روحي فداه شده است .

حضرت فرمودند:درست شده است ،برود.

 

 كرامت امام

 

فردي به مشهد رفته و از امام رضا(عليه السلام )

مي خواهد كه به او پسري كرامت شود .

وقتي به تهران بر مي گردد،

شيخ به او پيغام مي دهد

كه تو به منزل ما مي آيي يا من به نزد تو بيايم ؟

گويا شيخ به منزل وي مي رود و مي گويد :

تواز طريق امام رضا (عليه السلام )

از خدا پسري خواسته اي .

حضرت فرمودند :كه خداوند پسري به او مي دهد اسمش را رضا بگذارد.

 

 

 

اجابت دعا

 

روزي در هواي گرم تابستان ،

شيخ نفس زنان نزد يكي از يارانش مي رود ،

پولي به او مي دهد

و از او مي خواهد فورا آن را

به سيد امام جماعت مسجد حاج امجد برساند .

مدتها بعد كه جريان را از سيد مي پرسند ،

مي گويد:مهمان برايم آمده بود ودر منزل هيچ نداشتم ،

رفتم به اتاق ديگر و

 به حضرت ولي عصر صلوات الله عليه متوسل شدم .

لحظه اي بعد آن پول به دستم رسيد.

 
وفاي به عهد

 

شخصي كه به رغم درمانهاي مختلف

در داخل و خارج بچه دار نمي شد

به معرفي يكي از ياران شيخ ،نزد وي مي آيد .

شيخ مي گويد:

من از امام رضا (عليه السلام )خواستم فرمودند

 خداوند به وي دو پسر مي دهد ،

هر پسري كه بدنيا آمد گاوي بكشد و مردم را اطعام كند .

آن مرد پس از تولد پسر اول چنين مي كند

ولي با بدنيا آمدن پسر دوم ،

بدنبال حرف مردم كه مي گويند مگر شيخ امامزاده است

و معجزه كرده است ؟گاورا نمي كشد و اطعام نمي كند .

چند وقت بعد ،آن پسر از دنيا مي رود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:49  توسط شادی  | 

 

 بنام خدا

 

 عشق به خدا و باورو ايمان به مبداء هستي ،

يگانه ويژگي برجسته شيخ رجبعلي خياط بود .

همه حكايتهاي كه از ديدارهاوگفته هاي او،

به زبان ياران و آشنايان وي جاري است ،

گوياي اين نكته است كه خدابيني

او راهاي فراواني را در برابرش گشوده

 و اورا با نعاني بلندي آشنا كرده است .

براي آگاهي بيشتر مناسب است حكايتهايي پراكنده

از گوشه و كنار زندگي شيخ را باز گوييم

تا ببينيم چه كرهاي كوري

بدست آن انسان وارسته و عاشق گشوده شده است.

در همين داستانهاست كه اخلاق و آداب داني شيخ روشن مي شود ،

صفاو صميمت او به چشم مي آيد

و صراحت لهجه و بيان او آشكار مي گردد

تكيه كلام شيخ در همه اين حكايتها ،خداست

و رعايت حدود خدايي .

وي در اين چند داستان به كساني كه از وي چيزي خواسته اند

و به همه مامي اموزد كه :

من كان لله كان الله له ..

هر كس از آن خدا باشد خدا از آن اوست .

 

 اين حكايتها از زبان كساني نقل شده است

كه همه خود شاهد واقعيتها بوده اند ،

ولي بناي ما بر اين است كه از آوردن نام افراد خودداري كنيم .

هدف ما از بازگويي اين وقايع ،

تنها روشن كردن زوايايي از زندگاني بزرگمردي خدايي است

كه با روح بلند و آسماني خود ،

سالي چند در اين خاكدان تاريك ماند و جمعي را روشني بخشيد.

 

 

 درمحضر بزرگان

باري كه شيخ براي زيارت

حرم مطهر امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام )

به مشهد رفته بود ،

ديداري با مرحوم

آيه الله العظمي سيد محمد هادي ميلاني (قدس سره)داشت .

جريان اين ديداراز زبان

 جناب حجه السلام والمسلمين سيد محمد علي ميلاني

فرزند آن مرجع عاليقدرباز مي گوييم.

 

«مرحوم شيخ رجبعلي خياط كه در اثر كف نفس و ترك گناه ،

خداوند به اوچشم بصيرت عنايت فرموده بود ،

موفق شد جمعي از شيفتگان را در جهت اخلاص

 و عشق به خداوند تربيت نمايد.

وي به پدرم علاقمند بود.

بنده هم به دليل سوابقي كه با ايشان داشتم ،

مكرر خدمت شيخ مي رسيدم

و گاهي از مجالس وي كه نوعا با ذكر آيات و روايات ،

سالكان و دلباختگان را موعظه مي كرد ،بهره مند مي شدم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:41  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

 

 

حق پير زن

 

يكي از شاگردان شيخ كه پس از صرف غذايي ،

حال معنوي خود را از دست مي دهد ،

از شيخ ياري مي خواهد .

شيخ مي فرمايد :

آن كبابي كه خورده اي ،

فلان تاجر پولش را داده

كه حق پير زني را غصب كرده است.

 

 

 

 

درس براي خدا

 

شيخ فرمود ه است كه در تشييع جنازه

 آيت الله بروجردي( رحمه الله)

جمعيت بسياري آمدند و تشييع با شكوهي شد .

در عالم معنا از ايشان پرسيدم

كه چطور اين اندازه از شما تجليل كردند ؟

فرمود:تمام طلبه ها را براي خدا درس مي دادم .

 

 

 

 

غمخوارامت

 

                                                 شيخ مي فرمود :

مدتي گرفتاري داشتم

و هر دعايي كه مي خواندم اثر نمي كرد

وعرض كردم :

خدايا! اين دعاها را به مردم گرفتار مي گويم ،

مي خوانند و حاجت خود را مي گيرند ،

ولي چرا گرفتاري مابرطرف نمي شود ؟

با ناراحتي گفتم :

محمد و آل محمد (عليهم السلام)هم به فكر ما نيستند .

به محض اينكه اين جمله را گفتم ،

پيامبر اكرم (ص)راديدم كه غبار آلوده،

آستينها را بالا زده ،فرمودند :

چيه ؟ماهزار سال پيش از خلقت آدم به فكر شما بوديم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط شادی  | 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 

مردم داري

 

شيخ روزي فرمود:

اسم فرزندم براي سربازي در آمده بود

مي خواستم دنبال كارش بروم

كه زن و مردي براي حل اختلاف نزد من آمدند .

ماندم تا قضيه آن دو را فيصله دهم .

بعد از ظهر فرزندم آمد وگفت :

نزديك پادگان به چنان سر دردي مبتلا شدم

كه سرم متورم شد دكتر معاينه كرد

و مرا از خدمت معاف دانست .ه

مين كه از پادگان بيرون آمدم ،

گويي اثري از ورم و سر درد نبود .

شيخ در پايان اضافه كرده است

كه ما رفتيم كار مردم را درست كنيم ،

خدا هم كار مارا درست كرد.

 

 

 

چاي قطار

 

شيخ هيچ گاه دعوت دوستان را براي صرف ناهار رد نمي كرد ،

همچنين گاهگاه غذاي بازار را هم مصرف مي نمود ،

با اين حال ،از تاثير خوراك در روح انسان غافل نبود

و دگرگونيهاي روحي را ،بعضا ناشي از غذا مي دانست .

يكبار كه كه با قطار در راه مشهد بوده است ،

احساس كوري باطن مي كند .

فورا متوسل مي شود

و پس از مدتي به وي مي فهمانند

كه چاي قطار را استفاده كرده كه از پول دولت است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:49  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

 

رفتار با کودک

يك نفر سرش ضربه مي خورد و مي شكند ،

او را نزد شيخ مي برندتا ببينند

 چه كار كرده است كه به اين روز افتاده است .

شيخ پس از توجه مي فرمايد :

در كارخانه بچه اي را اذيت كرده اي ،

و اگر از او رضايت نگيري ،قضيه دنباله دارد

 آن مرد تاييد مي كند و مي گويد :

پسر صاحب كارخانه ايراد نامربوطي گرفته بود

 كه به او گفتم :مگر فضولي ؟!

 شب هم كه براي گرفتن دستمزد رفته بود

دلخور شدم و پسرك را به گريه انداختم .

شيخ فرمود :بي خود براي شما گرفتاري پيش نمي آيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:44  توسط شادی  | 

 

اذن دخول

 

فردي مي گويد :سالي به نجف اشرف رفته بودم .

روزسوم اقامت در نجف

براي داخل شدن به حرم مطهر حضرت علي (عليه السلام )

خواستم كفشهايم را به كفشداري بدهم قبول نكرد .

عصر آن روز رفتم ،باز هم نپذيرفت .

صبح و عصر روز بعد هم چنين شد .

به يكي از دوستان گفتم ،او هم تاييد كرد

و اظهار داشت كه اين مطلب براي او هم پيش آمده است .

پس از ساعتها گريه و زاري و دعا

در زيرناودان طلاي گنبد مطهر و طلب مغفرت ،

روز بعد موفق شدم وارد حرم مطهر شوم .

پس از مراجعت به تهران نزد شيخ رفتم

و علت را جويا شدم .

فرمود :تقصير خودت است .

چه كار داشتي كه هرروز به مغازه آن بقال بروي

و بنشيني و با او حرف بزني ؟

اگر تو به عشق حضرت علي (عليه السلام )رفته اي ،

بايد با او باشي نه با بقال سركوچه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:52  توسط شادی  | 

بنام خدا

 

 

ياري نابينا

 

شخصي از نزديكان شيخ نقل ميكند كه

 

روزي با تاكسي خود مي رفتم .

 

نابينايي را ديدم كه در انتظار كمك كسي

 

كنار خيابان ايستاده است.

 

پياده شدم و از مقصد او پرسيدم ،گفت :

 

- آن سوي خيابان .

 

با اصرار فراوان مقصد نهايي اورا پرسيدم

 

و او را با ماشين تا آنجا بردم

 

صبح كه به محضر شيخ رفتم ،فرمود :

 

- آن كوري كه سوارش كردي ،جريانش چه بود

 

 كه خداي متعال از ديروز نوري در تو خلق كرده است؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط شادی  | 

 

بنام خدا

 

 

روزي شيخ در پاسخ يكي از بستگان كه گفته بود :

در اين منزل افراد رده بالا و رؤسا مي آيند ،

فرمود :

هركس مي خواهد مرا ببيند بيايد در همين اتاق و روي خرده كهنه ها بنشيند .

همين منشهاي فردي و سلوك بر جسته بر گرفته از دستورهاي قرآن و روايات بود

 كه مردم را شيفته شيخ كرده بود.

روي خندان ،چهره صميمي ،اخلاق خوب ،

رعايت حرمت مؤمنان ،احترام فوق العاده به سادات ،

توجه فراوان به بينوايان ،اهميت دادن به مستحبات و دهها ويژگي پسنديده ديگر ،

از شيخ رجبعلي خياط شخصيتي ساخته بود كه همواره مورد احترام همگان باشد .

 

ياران شيخ بر اين باورند كه چون همه حالات او از صفا و صداقت و سادگي

 نشات مي گرفت ، حرفها را تكرار آموخته هاي خودش نمي دانست ،

ناگزير در ديگران هم نشاني ژرف و دير پا مي نهاد ،

به گونه اي كه هرچه مي گفت مي پذيرفتند

و به كار مي بستند و البته نتيجه مثبت آن را مي ديدند.

 

در سالي ـ تني چنداز كشاورزان خطه شمال( ساري ) ،

كه زيان ديده از خشكسالي وشاهد  از بين رفتن برنجهاي كشت شده خويش هستند ،

با توجه به شهره ي شيخ ، نزد شيخ مي آيند ، پاسخ مي شنوند

كه برويد گاوي بكشيد و اطعام كنيد

 هنگامي كه پس از كشتن گاو هزار نفر را اطعام مي كنند ،

هنوزسفره را جمع نكرده اند،چنان باراني مي بارد

 كه خاطره آن تا سالها در ذهن مردم مي ماند

و به همين مناسبت ، چند بار شيخ را به ساري دعوت مي كنند

و اورا گرامي مي دارند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:47  توسط شادی  | 

 

 

 

بنام خدا

 

 

شيخ رجبعلي ،

علاوه بر اين جلسات منظم هفتگي ،

به مناسبتهاي مختلف ، بويژه اعياد مذهبي ،

در منزل كوچك خود محفلي بر پا مي كرد و از حاضران در مجلس پذيرائي مي نمود.

وي براي اطعام مؤمنان وگسترده بودن سفره احسان در منزل ،

اهميتي خاص قائل بود و همواره سفارش مي كرد :

بكوشيد تادر خانه تان سفره اطعام داشته باشيد .

و معتقد بود كه اگر پول آن را بدهند تا نياز مندان براي خود غذا تهيه كنند ،

آن خاصيت را ندارد .

مجلس اطعام شيخ ،بويژه در روزهاي مبعث پيامبر(صلي الله و عليه و آله )

و تولد حضرت علي (عليه السلام)برگزار مي شد .

نيمه شعبان هم كه مي شد ،همه مي دانستند كه پلو مرغ مي دهد ،

بنا بر اين عارف و عامي مي آمدندو روي زيلوهاي رنگ و رو رفته خانه مي نشستند

و از سفر احسان شيخ بهره مند مي شدند. سر سفره هميشه دو زانو،رو به قبله مي نشست

و غذا را با لذت مي خورد .مهمان را خيلي احترام مي كرد

و از پذيرايي وي فرو نمي گذاشت .

تاكيد شيخ بر اطعام مؤمنان ،پافشاري او بر گسترده بودن سفره احسان در منزل

و رعايت ادب مهمانداري و پذيرايي ،در حالي بود كه خود

همواره در مضيقه مالي بسر مي بردو در آمد وي

از خياطي قباوعباولباده تامين مي شد.

اگر بيش از هزينه عادي و فقيرانه زندگي اوبود ،

در جايي محفوظ مي ماند و در هنگام مناسب ،

خرج مستمندان و نيازمندان مي شد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30  توسط شادی  | 

بنام خدا

 

 

فردي نقل مي‏كند كه من سعي داشتم به محضر شيخ را پيدا كنم

و در جلسان خصوصي‏اش حاضر شوم، ولی يا وقت نمی کردم و یااجازه نمي‏داد،‌

تا اين كه يك روز در مسجد جامع، شيخ را ديدم و پس از سلام،از علّت راه نيافتن خود

 جويا شدم. فرمود: اوّل پدرت را از خودت راضي كن، بعد با شما صحبت مي‏كنم.

 شبانه به منزل پدر رفتم، به دست و پاي او افتادم و با بوسه و عجز و التماس

رضايت پدر را تا اين اندازه جلب كردم كه گفت: خيالت راحت باشد.

 شب بعد به منزل شيخ رفتم، فرمود: بارك‏الله، خوب آمدي !

حالا پهلوي من بنشين.

 

اين گونه بود كه مجالس درس شيخ و مصاحبت با او، انسان را به خودسازي

و خداشناسي و انجام تكاليف شرعي وا مي‏داشت.در همين نشستها بود

 كه راههاي درست سيروسلوك بيان مي‏شد و آداب و رفتار و اخلاق و منش اسلامي

 از زبان انساني وارسته و نيك نفس به گوش حقيقت جويان مي‏رسيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط شادی  | 

هدایت ویژه الهی


جوان خياط پس از رهايی از دام نفس اماره و شيطان

و باز شدن چشم و گوش دل،در صف بندگان شايسته‌ قرار می‌گيرد

و از اين پس گاهی در خواب و گاهی در بيداری،

 از الهام‌های سازنده غيبی برخوردار می‌شود

و ازهدايت ويژه‌ای كه خاص مجاهدان راستين و با اخلاص است بهره‌مند می‌گردد.

اين هدايت در حديث نبوی چنين تبيين شده است:

« إذا أراد الله بعبد خيرا فقهه في الدين، و ألهمه رشده؛

هر گاه خداوند خوبی بنده‌ای را بخواهد

 او را در دين فقيه و آگاه گرداند و راه راست را به او الهام كند. »

یکی از برکات ارزشمند هدایت الهی،

 برای کسانی که تحت تربیت خاص او قرار دارند،

آگاهی از عیبهای خویش است.

در حدیثی از پیامبر اکرم ( ص ) آمده است:

« إذا أراد الله عزوجل بعبد خيرا فقهه في الدين،

 و زهده في الدنيا، و بصره بعيوب نفسه؛

هرگاه خداوند خوبی بنده‌ای را بخواهد

 او را در دين فقيه و آگاه گرداند،

 به دنيا بی اعتنايش كند و بينای عيبهايش سازد. »



تاوان اندیشه مکروه

آيت الله فهری نقل می‌كند كه جناب شيخ به ايشان فرمود:

« روزی برای انجام كاری روانه بازار شدم،

انديشه مكروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار كردم.

 در ادامه راه، شترهايی كه از بيرون شهر هيزم می‌آوردند، قطاروار از كنارم گذشتند،

ناگاه يكی از شترها لگدی به سوی من انداخت

كه اگر خود را كنار نكشيده بودم آسيب می‌ديدم.

به مسجد رفتم و اين پرسش در ذهن من بود

 كه اين رويداد از چه امری سرچشمه می‌گيرد

و با اضطراب عرض كردم: خدايا اين چه بود؟

در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فكری بود كه كردی.

گفتم: گناهی كه انجام ندادم.

گفتند: لگد آن شتر هم كه به تو نخورد! »


فرزندت را برای خدا بخواه!

يك بار جناب شيخ فرمود:

« شبی ديدم حجاب دارم و نمی‌توانم به محبوب راه يابم،

 پيگيری كردم كه اين حجاب از كجاست؟

پس از توسل و بررسی فراوان متوجه شدم

كه در نتيجه احساس محبتی است كه عصر روز گذشته

از ديدن قيافه زيبای يكی از فرزندانم داشتم!.

 به من گفتند: بايد او را برای خدا بخواهی! استغفار كردم... »

تو سير و همسايه گرسنه؟!

يكی از شاگردان شيخ می گويد: از ايشان شنيدم كه فرمود:

« شبی در عالم رؤيا ديدم مجرم شناخته شدم

و مأمورانی آمدند تا مرا به زندان ببرند،

صبح آن روز ناراحت بودم كه سبب اين رؤيا چيست؟

با عنايت خداوند متعال متوجه شدم كه موضوع رؤيا به همسايه ام ارتباط دارد.

 از خانواده خواستم كه جستجو كنند و خبری بياورند.

همسايه ام شغلش بنايی بود، معلوم شد كه چند روز كار پيدا نكرده

و شب گذشته او و همسرش گرسنه خوابيده اند؛

به من فرمودند: وای برتو! تو شب سير باشی و همسايه ات گرسنه؟!

 در آن هنگام من سه عباسی پول نقد ذخيره داشتم!

فوراً از بقال سر محل، يك عباسی قرض كردم

و با عذرخواهی به همسايه دادم و تقاضا كردم

هر وقت بيكار بودی و پول نداشتی مرا مطلع كن. »


حجاب غذا!

يكی از ارادتمندان شيخ درباره او نقل میكند كه:

 شبی در يكی از جلسات- كه در خانه یکی از دوستان شيخ بود-

شیخ پيش از آن كه صحبت های خود را شروع كند احساس ضعف كرد

 و قدری نان خواست، صاحب خانه نصف نان «تافتون» آورد،

ايشان آن را ميل كرد، و جلسه را آغاز نمود.

شب بعد فرمود:

« ديشب به ائمه (ع) سلام كردم ولی آنان را نديدم،

متوسل شدم كه علت چيست؟

 در عالم معنا فرمودند: نصف آن نان را که خوردی ضعفت برطرف شد،

نصف ديگر را چرا خوردی؟!

مقداری از غذا كه برای بدن مورد نياز است،

خوردنش خوب است، اضافه بر آن موجب حجاب و ظلمت است. »

محبت

محبت، كيميای خودسازی

محبت، كيميای خودسازی و سازندگی است،

 عشق به خداوند متعال همه زشتی‌های اخلاقی را يك جا درمان می‌كند،

 و همه صفات نيكو را يك جا به عاشق هديه می‌دهد.

كيميای عشق، چنان عاشق را جذب معشوق می‌كند

 كه هرگونه پيوند او را با هر كس و هر چيز جز خدا قطع می‌نمايد.

در مناجات محبين منسوب به امام زين‌العابدين (ع) آمده است:

«
الهی من ذا الذی ذاق حلاوه محبتك فرام منك

بدلاً و من ذا الذی انس بقربك فابتغی عنك حولاً؛

خدای من!

كيست كه شيرينی محبت را چشيد و يار ديگری برگزيد؟

و كيست كه به قرب و نزديكی تو انس گرفت و جدايی تو را طلبيد؟!»

عشق جذاب است و چون درجان نشست

هم در دل را ز غير دوست بست


و در روايتی منسوب به امام صادق عليه السلام آمده است:

« حب الله إذا أضاء علی سر عبد أخلاه عن كل شاغل،

وكل ذكر سوی الله ظلمه،

 و المحب أخلص الناس سراً لله تعالی،

و أصدقهم قولاً، و أوفاهم عهداً؛

نور محبت خدا هرگاه بر درون بنده ای بتابد،

 او را از هر مشغله ديگری تهی گرداند،

هر يادی جز خدا تاريكی است.

 دلداده خدا مخلص ترين بنده خداست

و راستگوترين مردمان و وفادارترين آن‌ها برعهد و پيمان. »

كيميای حقيقی، تحصيل خود خدا


درباره كيمياگری محبت خدا و كيميای حقيقی،

 داستان جالبی از جانب شيخ نقل شده كه فرمود:

« زمانی دنبال علم كيميا بودم،

مدتی رياضت كشيدم تا به بن بست رسيدم و چيزی دستگيرم نشد،

سپس در عالم معنا اين آيه عنايت شد كه: 

 من كان يريد العزه فلله العزه جميعا:

هر کس سربلندی می خواهد سربلندی یکسره از آن خداست.

 سوره فاطر آیه 10

عرض كردم: من علم كيميا می‌خواستم.


عنايت شد كه:

علم كيميا را برای عزت می خواهند

و حقيقت عزت در اين آيه است؛ خيالم راحت شد. »


چند روز بعد از اين جريان دو نفر [اهل رياضت]

 به در منزل مراجعه و جويای بنده شدند، پس از ملاقات گفتند:

دو سال است در زمينه علم كيميا تلاش كرده‌ايم و به بن بست رسيده‌ايم،

 متوسل به حضرت رضا (ع) شده‌ايم ما را به شما حواله داده‌اند!

شيخ تبسم كرد و داستان فوق را برای آنان تعريف كرد و افزود:

« من برای هميشه خلاص شدم، حقيقت كيميا، تحصيل خود خداست. »

شيخ گاهی در اين باره، اين جمله از دعای عرفه را برای دوستان می‌خواند:

« ماذا وجد من فقدك و ما الذی فقد من وجدك؛

كسی كه تو را نيافت چه يافت و آن كه تو را يافت چه نيافت؟ »

 

بزرگترين هنر شيخ


مهم‌ترين ويژگی جناب شيخ و بزرگترين هنر او،

 دست يافتن به « كيميای محبت» خداست.

شيخ در اين كيمياگری تخصص داشت و بي‌ترديد،

او يكی از بارزترين مصاديق: 

 «يحبهم و يحبونه: »

او دوستشان دارد و آنها هم او را دوست دارند.

(سوره مائده آیه 54 )

 «والذين ءامنوا أشد حبا لله: »

آنها که اهل ایمان اند کمال محبت و دوستی را فقط به خداوند می ورزند.

(سوره بقره 165)

 بود، و هركس به او نزديك میشد بهره‌ای از كيميای محبت می‌برد.

جناب شيخ می‌فرمود:

« محبت به خدا، آخرين منزل بندگی است،

محبت فوق عشق است، عشق عارضی است و محبت ذاتی،

عاشق ممكن است از معشوق خود منصرف شود

ولی محبت اين گونه نيست،

 عاشق اگر معشوقش ناقص شد و كمالات خود را از دست داد

 ممكن است عشق او زايل شود،

 ولی مادر به بچه ناقص خود هم محبت و علاقه دارد. »

و میگفت:
« میزان ارزش اعمال، میزان محبت عامل به خداوند متعال است. »



شيرين و فرهاد

گاه برای تقریب ذهن شاگردان،

 به داستان شيرين و فرهاد مثال می‌زد و می فرمود:

« فرهاد هر كلنگی كه می‌زد به ياد شيرين و به عشق او بود.

هركاری انجام می‌دهی تا پايان كار بايد همين حال را داشته باشی،

 همه فكر و ذكرت بايد خدا باشد، نه خود! »

 

 

 

 

درس عاشقی بده!


يكی از ارادتمندان شيخ نقل می‌كند: مرحوم شيخ احمد سعيدی،

 

 كه مجتهدی مسلم و استاد مرحوح آقای برهان در درس خارج بود،

 

روزی به من گفت:

 

خياطی در تهران سراغ دارای كه برای من يك قبا بدوزد؟

 

 من جناب شيخ را معرفی كردم و آدرس او را دادم.

پس از مدتی او را ديدم، تا نگاهش به من افتاد، گفت:

 

 با ما چه كردی؟! ما را كجا فرستادی؟!

گفتم: چطور، چه شده؟!

گفت: اين آقايی كه به من معرفی كردی رفتم خدمتش كه برای قبا بدوزد،

 

هنگامی كه اندازه می‌گرفت از كارم پرسيد،

 

 گفتم: طلبه هستم،گفت:

« درس می‌خوانی يا درس میدهی؟ »

گفتم: درس می‌دهم،گفت:

« چه درسی می‌دهی؟ »

گفتم: درس خارج ، شيخ سری تكان داد و گفت:

« خوب است، اما درس عاشقی بده! »

اين جمله نمی‌دانم با من چه كرد!

 

 اين جمله مرا دگرگون كرد!.

 

عشق ز پروانه بياموز!


يكی از شاگردان شيخ از قول ايشان نقل می‌كند كه فرمود:

« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع

و راز و نياز با معشوق بودم.

ديدم پروانه‌ای آمد دور چراغ

 - گردسوزهای سابق-

هی گردش كرد تا يك طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد،

 اما جان نداد، با زحمت زياد مجدداً خود را حركت داد

و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاك كرد،

در اين جريان به من الهام كردند:

 فلانی! عشق بازی را از اين حيوان ياد بگير،

ديگر ادعايی در وجودت نباشد،

حقيقت عشق بازی و محبت به معشوق

 همين بود كه اين حيوان انجام داد.

من از اين داستان عجيب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »

معرفت خدا


اصلی ترين مبدأ محبت خداوند متعال، معرفت اوست.

امكان ندارد انسان خدا را بشناسد و عاشق او نشود:

گرش ببينی و دست از ترنج بشناسی

 
روابود كه ملامت كنی زليخا را

امام حسن مجتبی عليه السلام می‌فرمايد:

« من عرف الله أحبه؛»


«هركس كه خدا را بشناسد او را دوست می‌دارد. »


پرسش اساسی در اين باره اين است كه كدام معرفت،

 موجب محبت خداست؟

 معرفت برهانی، يا شناخت شهودی؟

جناب شيخ می‌فرمود:

« تمام مطلب اين است كه

 تا انسان معرفت شهودی نسبت به خدا پيدا نكند

عاشق نمی‌شود،

اگر عارف شد میبيند كه همه خوبيها در خدا جمع است

 ءآلله خير أما يشركون:

آیا خدا بهتر است یا آنچه با او شریک میگردانند.

 (سوره نمل آیه 59 )

 در اين صورت محال است انسان به غير خدا توجه كند. »

قرآن كريم از دو طايفه نام می‌برد،

 كه معرفت آن‌ها نسبت به حضرت حق

 - جل و علا-

معرفت شهودی است:

 يكی « ملائكه » و ديگری « اولواالعم »:

﴿ شهد الله أنه لا إله إلا هو و الملكه و أولوا العلم)


 خداوند گواه است كه خدايی جز او نيست،

 و فرشتگان و صاحبان دانش نيز

(سوره آل عمران آیه 18)

معرفت شهودی

برای رسيدن به معرفت شهودی،

راهی جز پاك سازی آينه دل از تيرگی كارهای ناپسند نيست.

امام سجاد عليه السلام

در دعايی كه ابوحمزه ثمالی از آن حضرت نقل كرده می‌فرمايد:

« وأن الراحل إليك قريب المسافه

و إنك لا تحتجب عن خلقك إلا أن تحجبهم الأعمال دونك؛»

« سالك به سوی تو راهش نزديك است،

 و به راستی تو از آفريده‌ات در حجاب نيستی،

 مگر آن كه در پيشگاه تو كارها (ی ناشايسته) حجاب شود. »

خداوند حجاب ندارد، حجاب از ناحيه كارهای ماست.

 اگر حجاب زنگارهای كارهای ناشايسته از آينه دل پاك شود،

دل شاهد جمال زيبای حضرت حق عز و جل و عاشق او می‌گردد.

جمال يار ندارد حجاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی كرد


برای نشاندن غبار راه

و پاك سازی دل از حجاب كارهای ناشايسته

بايد دل از محبت دنيا پاك شود،

 چه اين كه، محبت دنيا مبدأ همه زشتیهاست

 

آفت محبت خداوند

آفت محبت خداوند، محبت دنياست،

 در مكتب شيخ اگر انسان دنيا را برای خدا بخواهد،

 مقدمه وصال اوست،

 و اگر برای غير خدا بخواهد آفت محبت اوست.

 و در اين رابطه فرقی ميان دنيای حلال و حرام نيست،

 البته بديهی است كه دنيای حرام،

 انسان را بيشتر از خدا دور میكند.

 در حديث است كه پيامبر اكرم صل الله عليه و آله فرمود:

« حب الدنيا و حب الله لا يجتمعان في قلب أبداً؛
دوستی دنيا و دوستی خدا هرگز در يك دل گرد نمی‌آيند. »


جناب شيخ هميشه دنيا را با مثل «پير زنه» نام می‌برد

و گاهی در مجلس خود، رو به شخصی میكرد و می‌فرمود:

« باز می‌بينم كه تو گرفتار اين پيرزنه شده‌ای »!

شيخ مكرر می‌فرمود:

« اين‌ها كه میآيند پيش من، سراغ پيرزنه را فقط می‌گيرند،

 هیچ كس نمی‌آيد بگويد كه من با خدا قهر كرده‌ام مرا با خدا آشتی بده»

دل خدانما


جناب شيخ می‌فرمود:

 دل هر چه را بخواهد همان را نشان می‌دهد،

سعی كنيد دل شما خدا را نشان دهد!

 انسان هر چه را دوست داشته باشد،

عكس همان در قلب او منعكس می‌شود،

 و اهل معرفت با نظر به قلب او

 می‌فهمند كه چه صورتی در برزخ دارد،

 اگر انسان شيفته و فريفته جمال و صورت فردی گردد،

يا علاقه زياد به پول يا ملك و غيره پيدا كند،‌

همان اشياء، صورت برزخی او را تشكيل می‌دهند. »

مردهايی كه تبديل به زن شدند!


دكتر حاج حسن توكلی نقل می‌كند:

روزی من از مطب دندان سازی خود حركت كردم كه جايی بروم،

 سوار ماشين شدم، ميدان فردوسی يا پيش‌تر از آن ماشين نگه داشت،

جمعيتی آمد بالا، سپس ديدم راننده زن است، نگاه كردم ديدم همه زن هستند،

 همه يك شكل و يك لباس! ديدم بغل دستم هم زن است!

خودم را جمع كردم و فكر كردم اشتباهی سوارشده‌ام،

 اين اتوبوس كارمندان است.

اتوبوس نگه داشت و خانمی پياده شد آن زن كه پياده شد همه مرد شدند!.


با اين كه ابتدا بنا نداشتم پيش شيخ بروم ولی از ماشين كه پياده شدم رفتم پيش مرحوم شيخ،

 قبل از اين كه من حرفی بزنم شيخ فرمود:

« ديدی همه مردها زن شده بودند! چون مردها به آن زن توجه داشتند، همه زن شدند! »

بعد گفت:


« وقت مردن هر كس به هر چه توجه دارد،

 همان جلوی چشمش مجسم می‌شود،

ولی محبت اميرالمؤمنين عليه السلام باعث نجات می‌شود. »


« چقدر خوب است كه انسان محو جمال خدا شود...

تا ببيند آن چه ديگران نمی ‌بينند و بشنود آن چه را ديگران نمی‌شنوند. »

موفق باشید



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط شادی  | 

از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست.

اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:

« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »

اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است.

از جناب شيخ نقل شده است كه:

« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده

كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »

شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.

این مختصر معرفی از جناب شیخ بود  ودر زیر یکی از کرامات ایشان را می آورم .

                                              

هزار بار استغفار كن!


يكی از فرزندان شيخ نقل می‌كند:

 شخصی از اهل هندوستان به نام «حاج محمد» همه ساله يك ماه می‌آمد ايران.

در راه مشهد برای نماز از قطار پياده می‌شود و در گوشه‌ای به نماز می‌ايستد،

موقع حركت قطار، هر چه دوستش فرياد می‌زند كه:

 « سوار شو! قطار راه می‌افتد! »

 اعتنا نمی‌كند و با قدرت روحی كه داشته، نيم ساعت مانع از حركت قطار میشود.

 وقتی از مشهد بر می‌گردد و خدمت شيخ می‌رسد، جناب شيخ به او می‌گويد:

« هزار بار استغفار كن! »

گفت: برای چه؟

شيخ فرمود:

« كار خطايی كردی! »

گفت: چه خطايی؟ به زيارت امام رضا رفتيم، شما را هم دعا كرديم.

شيخ فرمود:

« قطار را آن جا نگه داشتی. خواستی بگويی من بودم كه ...!

ديدی شيطان گولت زد، تو حق نداشتی چنين كنی! »

                                                    

آزردن كودك


يكی از شاگردان بزرگوار شيخ گفت:

فرزند دو ساله‌ام - كه اكنون حدود چهل سال دارد - در منزل ادرار كرده بود

 و ماردش چنان او را زد كه نزديك بود نفس بچه بند بيايد.

 خانم پس از يك ساعت تب كرد، تب شديدی كه به پزشك مراجعه كرديم

 و در شرايط اقتصادی آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد،

ولی تب قطع نشد، بلكه شديدتر شد.

مجدداً به پزشك مراجعه كرديم

 و اين بار چهل تومان بابت هزينه درمان پرداخت كرديم كه در آن روزگار برايم سنگين بود.


باری، شب هنگام جناب شيخ را در ماشين سوار كردم تا به جلسه برويم

همسرم نيز در ماشين بود،

 جناب شيخ كه سوار شد، اشاره به خانم كردم و گفتم:

 والده بچه‌هاست، تب كرده، دكتر هم برديم ولی تب او قطع نمی‌شود.


شيخ نگاهی كرد و خطاب به همسرم فرمود:

« بچه را كه آن طور نمی‌زنند،

 استغفار كن، از بچه دلجويی كن و چيزی برايش بخر، خوب می‌شود. »

چنين كرديم تب او قطع شد!.

 

گناه و مصايب زندگی


جناب شيخ با بصيرت الهی و ديده برزخی،

ارتباط كارهای ناشايست و گرفتاری‌های زندگی را می‌ديد

و با بيان آن، گره از مشكلات و مصايب مردم باز می‌كرد

و با بهره ‌گيری از اين روش سازندگی، آنان را در جهت كمالات انسانی هدايت می‌نمود.

 

آزردن شوهر


يكی از شاگردان شيخ نقل می‌كند: زنی بود كه شوهرش سيد و از دوستان جناب شيخ بود، او خيلی شوهر را اذيت میكرد. پس از چندی آن زن فوت كرد، هنگام دفنش جناب شيخ حضور داشت. بعد می‌فرمودند:

« روح اين زن جدل می‌كند كه: خوب! مردم كه مردم چطور شده!. موقعی كه خواستند او را دفن كنند اعمالش به شكل سگ درنده سياهی شد، همين كه خانم فهميد كه اين سگ بايد با او دفن شود، متوجه شد كه چه بلايی در مسير زندگی بر سر خود آورده، شروع كرد به التماس و التجاء و نعره زدن! ديدم كه خيلی ناراحت است لذا از اين سّيد خواهش كردم كه حلالش كند، او هم به خاطر من حلالش كرد، سگ رفت و او را دفن كردند! »

از مرحوم آيت الله ميرزا علی قاضی- رضوان الله تعالی عليه- نقل شده كه فرمودند:
« اهم آن چه در اين راه لازم است، استاد خبير و از هوا بيرون آمده و انسان كامل است، چنان چه كسی كه طالب راه و سلوك طريق خدا باشد، برای پيدا كردن استاد اين راه، اگر نصف عمر خود را در جستجو و تفحص بگذارد تا پيدا نمايد، ارزش دارد. كسی كه به استاد رسيد، نصف راه را طی كرده‌است.»

بررسی رهنمودهای خصوصی مرحوم شيخ به شاگردانش نشان می‌دهد كه او در اثر مبارزه با نفس، اخلاص و امدادهای الهی، به مرتبه‌ای از كمالات معنوی رسيده بود كه می‌توانست دردهای روحی و نقاط كور و مشكل زايی را كه در زندگی ديگران پيش می‌آيد تشخيص دهد و با نسخه‌ای مناسب، آن‌ها را درمان كند. اين واقعيت برای هر كس كه با زندگی شيخ آشناست، يك امر روشن و بديهی است.

نارضايتی خواهر


يكی از فرزندان شيخ نقل میكند:

مهندسی بود بساز و بفروش، يكصد دستگاه ساختمان ساخته بود

ولی به دليل بدهكاری زياد، شرايط اقتصادی بدی داشت،

حكم جلبش را گرفته بودند.

به منزل پدرم آمد و گفت نمی‌توانم به خانه‌ام بروم،

خود را پنهان می‌كنم تا كسی مرا نبيند.

شيخ با يك توجه فرمود:

« برو خواهرت را راضی كن »!

مهندس گفت: خواهرم راضی است،

شيخ فرمود: « نه! »

مهندسی تأملی كرد و گفت:

 بله وقتی پدرم از دنيا رفت ارثيه‌ای به ما رسيد،

 هزار و پانصد تومان سهم او می‌شد، يادم آمد كه نداده‌ام.

 رفت و برگشت و گفت:

 پنج هزار تومان دادم به خواهرم و رضايتش را گرفتم.

پدرم سكوت كرد و پس از توجهی فرمود:

« می‌گويد: هنوز راضی نشده ... خواهرت خانه دارد؟ »

مهندس گفت: نه، اجاره نشين است.

فرمود:

« برو يكی از بهترين خانه‌هايی را كه ساخته‌ای را

 به نامش كن و به او بده بعد بيا ببينم چكار می‌شود كرد. »

مهندس گفت: جناب شيخ ما دو شريك هستيم چگونه می‌توانم؟

شيخ فرمود:

« بيش از اين عقلم نمی رسد، چون اين بنده خدا هنوز راضی نشده است. »

بالاخره آن شخص رفت و يكی از آن خانه‌ها را به نام خواهرش كرد

و اثاثيه او را در آن خانه گذاشت و برگشت.

شيخ فرمود: « حالا درست شد. »


فردای همان روز سه تا از آن خانه‌ها را فروخت و از گرفتاری نجات پيدا كرد.

نارضايتی مادر

حكم اعدام چند نفر از جمله جوانی صادر شده‌ بود،

بستگان او نزد شيخ می‌روند و با التماس چاره‌ای می‌جويند، شيخ می‌گويد:

« گرفتار مادرش است. »

نزد مادر وی رفتند، مادر گفت: هر چه دعا می‌كنم بی نتيجه است.

گفتند: جناب شيخ فرموده: « شما از او دلگير هستيد ».

گفت: درست است پسرم تازه ازدواج كرده بود،

 روزی پس از صرف غذا سفره را جمع كردم و ظرفها را در سينی گذاشتم،

به عروسم دادم تا به آشپزخانه ببرد،

پسرم سينی را از دست او گرفت و به من گفت:

 برای شما كنيز نياورده‌ام!

سرانجام مادر رضايت داد و برای رهايی فرزندش دعا كرد.

 روز بعد اعلام كردند: اشتباه شده، و آن جوان آزاد شد.

آزردن كارمند


در منزل يكی از ارادتمندان شيخ،

چند نفر از اداره دارايی خدمت ايشان می‌رسند.

 يكی از آنها اظهار می‌دارد كه بدنم مبتلا به خارش شده و خوب نمی‌شود؟

شيخ پس از توجهی فرمود:

« زن علويه‌ای را اذيت كرده‌ای. »


آن شخص گفت:

 آخر اين‌ها آمده‌اند پشت ميز نشسته‌اند بافتنی می‌بافند،

 تا حرفی هم به آنها می‌زنيم گريه میكنند!

معلوم شد كه آن زن علويه در اداره آنها شاغل بوده

 و او با گفتار خود آن زن را آزرده است.

شيخ فرمود:

« تا او راضی نشود، بدن شما بهبود نمی‌يابد. »

مشابه اين داستان را يكی ديگر از شاگردان شيخ نقل كرده‌است.

 او می‌گويد: در حياط منزل يكی از دوستان در حضور شيخ نشسته بوديم.

يك صاحب منصب دولتی هم كه در جلسه شيخ شركت می‌كرد نشسته بود.

او كه به دليل بيماری پايش را دراز كرده ‌بود رو به شيخ كرد و گفت:

جناب شيخ! من مدتی است به اين پا درد مبتلا شده‌ام

سه سال است هر كاری می‌كنم نتيجه ندارد و دارو‌ها كار ساز نيست؟

شيخ مطابق شيوه هميشگی از حاضران خواست يك سوره حمد بخوانند،

 آنگاه توجهی كرد و فرمود:
« اين درد پای شما از آن روز پيدا شد كه

 زن ماشين نويسی را به دليل اين كه نامه را بد ماشين كرده‌است

توبیخ كردی و سر او داد زدی، او زنی علويه بود، دلش شكست و گريه كرد.

اكنون بايد بروی و او را پيدا كنی و از او دلجويی كنی تا پايت درمان شود. »

آن مرد گفت:

راست می‌گويی، آن خانم ماشين‌نويس اداره بود كه من سرش داد كشيدم و اشكهايش درآمد.


 غصب حق پيرزن


يكی از شاگردان شيخ كه پس از صرف غذايی،

حال معنوی خود را از دست می‌دهد، از شيخ ياری می‌خواهد،

 شيخ مي‌فرمايد:

« آن كبابی كه خورده‌ای، فلان تاجر پولش را داده كه حق پيرزنی را غصب كرده‌است. »


اهانت به ديگران (دشنام)


يكی از شاگردان شيخ میگويد:

 يك روز با جناب شيخ و چند نفر در كوچه امام‌زاده يحيی

در حال عبور بوديم كه يك دوچرخه سوار با يك عابر پياده برخورد كرد،

 عابر به دوچرخه سوار اهانت كرد و گفت: «خر!»

جناب شيخ گفت:

« بلافاصله باطن خودش تبديل به خر شد »!!

يكی ديگر از شاگردان از ايشان نقل می‌كند كه فرمود:

« روزی از جلوی بازار عبور میكردم

و ديدم يك گاری اسبی در حال حركت بود

و شخصی هم افسار يابويی كه گاری را می‌كشيد در دست داشت.

 ناگهان عابری از جلوی گاری گذشت، گاريچی داد زد:

 يابو! ديدم گاريچی نيز تبديل به يابو شد،‌ و افسار دو تا شد!! »


بی‌رحمی به حيوان


در اسلام بی‌رحمی حتی نسبت به حيوانات نكوهش شده‌است.

مسلمان حق ندارد حيوانی را بيازارد و يا حتی به آن ناسزا بگويد!

 و از اين رو پيامبر اكر (ص) در حديثی می‌فرمايد:

« لو غفر لكم ما تأتون إلي البهائم لغفر لكم كثيراً؛
اگر ستمی كه بر حيوانات می‌كنيد

بر شما بخشيده شود بسياری از گناهان شما بخشوده شده‌است. »

با اين كه كشتن حيوانات حلال گوشت برای مصرف،

از نظر اسلام جايز است در عين حال ذبح آن‌ها آدابی دارد،

كه تا حد ممكن، حيوان كمتر رنج ببيند.

يكی از آداب ذبح اين است كه نبايد حيوان را در برابر چشم حيوانی مانند او سر بريد.

چنان كه امام علی (ع) فرمود:

«
لاتذبح الشاه عند الشاه و لا الجزور عند الجزور و هو ينظر إليه؛
گوسفند را نزد گوسفند و شتر را نزد شتر ذبح نكن در حالی كه به او می‌نگرد. »


بنابر اين سر بريدن بچه حيوانات نزد مادرشان به شدت نكوهيده

 و حاکی از نهايت سنگدلی و بی‌رحمی است،

 و آثار ويرانگری بر زندگی انجام دهنده آن خواهد داشت.

يكی از شاگردان شيخ نقل می‌كند:

سلاخی نزد جناب شيخ آمد و عرض كرد: بچه‌ام در حال مردن است، چه كنم؟

شيخ فرمود:

« بچه گاوی را جلوی مادرش سربريده‌ای. »

سلاخ التماس كرد بلكه برای او كاری انجام دهد.

شيخ فرمود:

« نمی‌شود، می‌گويد: بچه‌ام را سر بريده، بچه‌اش بايد بميرد »!

تحول معنوی شیخ

 

شبيه داستان حضرت یوسف


جناب شيخ در ديداری كه با حضرت آيت الله سيد محمدهادی ميلانی داشته

 تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:

« در ايام جوانی ( حدود 23 سالگی ) دختری رعنا و زيبا از بستگان،

دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم:

 « رجبعلی! خدا میتواند تو را خيلی امتحان كند،

 بيا يك بار تو خدا را امتحان كن!

و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن.

سپس به خداوند عرضه داشتم:


« خدايا! من اين گناه را برای تو ترك می‌كنم، تو هم مرا برای خودت تربيت كن.»»


آنگاه دليرانه، همچون يوسف (ع) در برابر گناه مقاومت می‌كند و

 از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر میگريزد.

اين كف نفس و پرهيز از گناه، موجب بصيرت و بينايی او می‌گردد.

ديده برزخی او باز می‌شود و آن چه را كه ديگران نمی‌ديدند و نمی شنيدند، می‌بيند و می‌شنود.

 به طوری كه چون از خانه خود بيرون می‌آيد،

بعضی از افراد را به‌صورت واقعی خود می‌بيند و برخی اسرار برای او كشف می‌شود.

از جناب شيخ نقل شده‌است كه فرمود:

« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسير خيابان «سيروس»

به چهار راه «گلوبندك» رفتم و برگشتم، فقط يك چهره آدم ديدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است،

گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:

« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا!

این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم،

تو هم مرا برای خودت درست کن. »

ره صد ساله

 دعای جوانی به دام افتاده كه:

« خدايا مرا برای خودت تربيت كن » در آن فضای هيجان انگيز مستجاب شد،

 و جهشی در زندگی معنوی اين جوان سعادتمند پديد آورد،

 كه انسان‌های ظاهربين و سطحی‌نگر قادر به درك آن نيستند.

 رجبعلی با اين جهش، ره صد ساله را يك شبه طی كرد و شد:

« شيخ رجبعلی خياط ».


نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت


به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد

با تشکر که خواننده ی این وبلاگ بودید

راستش اگه مطالب تکراری بود ببخشید چون از وبلاگ شکر خدا کات دادم انداختم اینجا تا همه

یکجا جمع باشند و کسی خواست فیض استفاده کنه بتونه بیشتر بهره گیرد.

در پناه خدا باشید


 

 




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط شادی  |